کد خبر: 63542

داستان فداکاری علی دایی و راننده تاکسی تهرانی

راننده تاکسی تهرانی که جانش را برای علی دایی فدا کرد: داستانی از فداکاری و محبت بی‌نظیر

داستان فداکاری علی دایی و راننده تاکسی تهرانی، نماد محبت و انسان‌دوستی بی‌نظیر را در قالب یک خاطره واقعی و تاثیرگذار روایت می‌کند.

راننده تاکسی تهرانی که جانش را برای علی دایی فدا کرد: داستانی از فداکاری و محبت بی‌نظیر

یکی از دوستان علی دایی خاطره‌ای جالب تعریف می‌کرد: او و علی دایی به همراه یک دوست دیگر محل تمرین پرسپولیس را ترک کردند و سوار بر ماشین علی‌آقا شدند تا در مسیر به خانه بروند. در ترافیک گیر افتادند و علی‌آقا در حال صحبت با تلفن بود. من در سمت راست، نگاه‌ام به یک تاکسی قدیمی و تقریبا خراب افتاد که عکس‌های علی دایی و عباراتی در مدح او روی شیشه‌های آن نصب شده بود. تصمیم گرفتم بگویم: «حاج‌علی، اجازه بده این تاکسی کمی جلو برود.» در حالی که عکس‌های علی دایی روی شیشه عقب نقش بسته بود، علی‌آقا به من گفت برو و ببین موضوع چیست و با راننده صحبت کن.

به سمت تاکسی رفتم و دیدم مرد مسنی سوار آن است. با او سلام و علیک کردم و درباره عکس‌ها پرسیدم. او گفت من علی دایی را ندیدم، اما جانم را فداش می‌کنم، چون در زندان کچویی فردیس به خاطر بدهی ۸ میلیون تومانی به مدت دو سال زندانی بودم و هرگز توان پرداخت آن را نداشتم. اما ناگهان صدای زندان مرا صدا زد و گفتند فردا آزاد می‌شوم. در آن زمان، نزدیک به سال نو بود و من شوکه شده بودم. مسئول زندان گفت فردی خیّر بدهی مرا و ۴۹ زندانی دیگر را پرداخت کرده است. پس از جست‌وجو، فهمیدم علی دایی تمامی بدهی‌هایمان را پرداخت کرده است. هرچقدر التماس کردم تا او را ببینم، موفق نشدم؛ بارها به باشگاه رفتم اما راه‌ام ندادند. من، علی دایی را دوست دارم و حاضر هستم هر کاری انجام دهم، چون تنها چیزی که دارم همین تاکسی است. شماره تلفن او را گرفتم و قول دادم دیدارش کنم.

موهای تنم سیخ شد چون خبر نداشتم اکثر اوقات با شهریار بودم. ماجرا را برای علی‌آقا تعریف کردم؛ او گونه‌هایش سرخ شد، اشک در چشمانش جمع شد و گفت: «خدایا، شکر.» چند روز بعد، علی‌آقا با من تماس گرفت و گفت فردا ظهر با آن مرد در دفتر من ملاقات کنید. روز بعد، به دفتر بیمه رفتیم و آن مرد با دسته‌گلی و جعبه شیرینی منتظر ما بود.

در آنجا، با علی‌آقا دیدار کردیم. آن مرد گریه می‌کرد و می‌گفت: «آقا، نوکرتم، بگذار دستت را ببوسم.» علی‌آقا او را نشاند و کمی صحبت کرد. در پایان، به او گفت: «تو مرد قدرشناسی هستی و من برایت هدیه‌ای دارم.» او یک دستگاه تاکسی سمند صفر کیلومتر خرید و به او گفت از این پس روی این ماشین کار کند.

دیدگاه شما
پربازدیدترین‌ها
آخرین اخبار