کد خبر: 64002

رونالدو: از سختی‌های کودکی تا ستاره جهانی فوتبال

رونالدو از سختی‌های کودکی تا ستاره‌ای جهانی: داستان غول کوچک و تلاش بی‌وقفه برای رسیدن به رویایش

مصاحبه رونالدو از سختی‌های کودکی، تلاش بی‌وقفه و رویای رسیدن به ستاره‌ای جهانی را روایت می‌کند.

رونالدو از سختی‌های کودکی تا ستاره‌ای جهانی: داستان غول کوچک و تلاش بی‌وقفه برای رسیدن به رویایش

در یک مصاحبه، رونالدو اظهار داشت: زمانی که تنها 11 سال داشتم، از جزیره به آکادمی اسپورتینگ لیسبون منتقل شدم و سخت‌ترین قسمت زندگی‌ام را پشت سر گذاشتم. فکر کردن به آن لحظات برایم دیوانه‌وار است. پسرم، کریستیانو جونیور، در حال حاضر هفت ساله است و وقتی این متن را می‌نویسم، در ذهنم تصور می‌کنم چه حسی خواهد داشت اگر چهار سال دیگر ساکش را برایش جمع کنم و او را به پاریس یا لندن بفرستم. این امر واقعاً غیرممکن است. کاری که خانواده‌ام در حق من انجام دادند نیز یک کار غیرممکن بود، اما من فرصت داشتم تا رویایم را دنبال کنم. آن‌ها اجازه دادند بروم و من رفتم. تقریبا هر روز اشک می‌ریختم. در پرتغال زندگی می‌کردم، اما انگار به کشور دیگری رفته بودم. لهجه جدید باعث شده بود احساس کنم باید با مردمی صحبت کنم که زبان دیگری دارند. فرهنگ‌ها متفاوت بودند و هیچ‌کس را نمی‌شناختم، بنابراین احساس تنهایی شدیدی داشتم. خانواده‌ام هر چهار ماه یک بار می‌توانستند مرا ببینند و دلم برایشان بسیار تنگ شده بود، به حدی که هر روز برایم دردناک بود.

رپورتاژ آگهی موثر چه ویژگی‌هایی دارد و چگونه می‌تواند در بهبود سئو کمک کند؟

فوتبال به من فرصت داد تا پیشرفت کنم. می‌دانستم که در زمین کارهایی انجام می‌دهم که دیگر بچه‌های آکادمی از پس آن برنمی‌آیند. یادم است یک بار شنیدم یکی از بچه‌ها به دیگری گفت: «دیدی چه کار کرد؟ این پسر یک غول است.»

بارها این جمله را شنیدم، حتی از مربیانم هم می‌شنیدم، اما بعدها فرد دیگری گفت: « اما حیف است که این قدر کوچک است.»

درست می‌گفتند، من خیلی لاغر و بدون عضله بودم. به همین دلیل در سن یازده سالگی تصمیمی متفاوت گرفتم. می‌دانستم استعداد زیادی دارم، اما تصمیم گرفتم هر روز با شدت بیشتری تمرین کنم. نمی‌خواستم مثل بچه‌ها بازی کنم؛ می‌خواستم دیگر کودک نباشم. هدفم این بود که طوری تمرین کنم که بهترین بازیکن جهان شوم. نمی‌دانم این حس از کجا ناشی شد، انگار در درون من بود، مثل حس گرسنگی که هرگز رفع نمی‌شود. وقتی می‌باختم، احساس می‌کردم گرسنه‌ام و وقتی می‌بردم، هم‌چنان احساس می‌کردم گرسنه‌ام، اما تفاوتش این بود که در زمان پیروزی کمی خرده نان خورده بودم. تنها توضیحی که برای این احساس دارم همین است.

به تدریج تصمیم گرفتم شب‌ها مخفیانه از خوابگاه خارج شوم تا بتوانم تمرین کنم. نتیجه این تلاش‌ها عضلانی‌تر و سریع‌تر شدم و پس از مدتی، سعی کردم در زمین بازی حرفم را بزنم. آن‌هایی که عادت داشتند درباره‌ام نجوا کنند، می‌گفتند: « اما خیلی لاغر است»، اما حالا نگاهشان به من طوری شده بود که انگار به آخر دنیا رسیده‌اند.

وقتی پانزده ساله شدم، در یکی از تمرین‌ها به بعضی از هم‌تیمی‌هایم نگاه کردم و به آن‌ها گفتم: «یک روز بهترین بازیکن جهان خواهم شد.» شاید آن‌ها به حرف من خندیدند، چون هنوز حتی به تیم بزرگسالان اسپورتینگ نپیوسته بودم، اما درونم ایمان کامل داشتم.

دیدگاه شما
پربازدیدترین‌ها
آخرین اخبار