بهروز غریبپور: تحولی در تئاتر ایران با اپرای حافظ
بهروز غریبپور: بازآفرینی حافظ با اپرا و عروسکهای زنده، تحولی در هنر تئاتر ایران
بهروز غریبپور با بازآفرینی حافظ در اپرا و عروسکهای زنده تحولی نو در تئاتر ایران رقم زده است.
در دورهای که تئاتر عروسکی ایران بیش از هر زمان دیگری نیازمند خلاقیت و دیدگاه نو بود، نامی آرامآرام در میان صحنهها مطرح شد؛ نامی که بعدها به یکی از چهرههای برجسته و نوآور در هنر نمایش ایران تبدیل شد: بهروز غریبپور. کارگردانی که ساختارهای سنتی تئاتر را تغییر داد و آنها را دگرگون ساخت، و با جسارت، ادبیات و موسیقی را از دل کتابها بیرون کشید و روی صحنهای پر از نور و حرکت به نمایش گذاشت.

«اپرای حافظ» تنها یک اثر هنری نیست، بلکه تجربهای است که به نوعی زندگی دوباره در جهان شاعر شیراز است؛ جهانی که غریبپور آن را با عروسک، موسیقی، نور و روایت بازآفرینی کرده است. در این اثر، او به تاریخ و خیال سرک میکشد، به صدای حافظ گوش میدهد و همزمان با زمزمههای مردم آن دوران همراه میشود. نتیجه این سفر چندلایه، اپرایی است که تماشاگر را همسفر و همراستا میکند. اکنون که این اثر پس از سالها همچنان روی صحنه است و با هر اجرا نسل جدیدی را به دنیای حافظ میکشاند، گفتگو با خالق آن فرصتی است برای درک پشتصحنههای این رویای زنده؛ رویایی که با عروسکها جان گرفت و با موسیقی و شعر به اوج رسید.
هر شب، اجرای جدیدی انجام میشود.
بهروز غریبپور، کارگردان و پیشکسوت تئاتر ایران، در صحبتهای خود به اهمیت زنده بودن صحنه در تئاتر اشاره میکند و تفاوت اساسی آن را با سینما و تلویزیون در این میداند که تئاتر همواره زنده است. او معتقد است که هر اجرا در شبهای مختلف میتواند کاملاً متفاوت باشد، برخلاف فیلمها و برنامههای تلویزیونی که نسخههایشان بدون تغییر تکرار میشود. غریبپور باور دارد که تماشاگران «اپرای حافظ» در هر اجرا تجربهای نو و متفاوت خواهند داشت، چرا که عناصر مانند بازیگری، طراحی نور و دکور هر شب تغییر میکنند و هر اجرا به نوعی یک تجربه جدید است: «آنچه امروز تماشاگر در اجرا میبیند، نسبت به اجراهای قبلی در شیراز یا ساری کاملاً متفاوت است. بنابراین، هر شب یک اجرای جدید است.»
این کارگردان دلیل این تفاوتها را در زنده بودن تئاتر میداند و میگوید: «تئاتر هنری است که هر شب دوباره متولد میشود. بر خلاف سینما که با تدوین یا تغییر نسخه، تغییر میکند، تئاتر در حال دگرگونی است. سبک کاری من هم بر همین اساس است؛ چون خودم طراحی نور، لباس و صحنه را انجام میدهم و هر روز با الهام یا حس جدیدی که پیدا میکنم، اجرا را تغییر میدهم. همین موضوع باعث میشود تماشاگرانی که چندین بار اپرای «حافظ»، «مولوی» یا «سعدی» را دیدهاند، هنگام دیدن اجرای جدید احساس کنند با اثری کاملاً تازه روبهرو شدهاند.»
حافظ نماد ژنتیکی فرهنگی ایران است.
غریبپور در گفتگو درباره ارتباط بین اصالت شاعرانه و جهان نمایش و اپرا، کمی به گذشته برمیگردد و توضیح میدهد: «ما سالها حافظ را نادرست درک کردهایم. مردم تصور میکنند او شاعری مغرور، منزوی و بیتفاوت نسبت به جامعهاش است، اما کافی است کمی با دقت به اشعارش گوش دهیم؛ در آنها درد مردم شیراز، رنجهای ایران و حتی آه و نالههای مردمانی که در فاصلههای دور زندگی میکردند، موج میزند. حافظ عاشق زندگی است، با مردمش زندگی میکند، شادی و غمش، حتی لحظههای خستگیشان را احساس میکند. به همین دلیل است که میگویم حافظ درونمایه DNA ایران است؛ در او ردپای تمامی تاریخ ما دیده میشود، از اسطورهها و شاهنامه گرفته تا عارفانهها و اندیشههای اجتماعی.»
او که اپرای «حافظ» را با همین نگاه نوشته است، یکی از اهدافش را اصلاح تصورات نادرست قدیمی درباره این شاعر میداند. کمی مکث میکند و سپس داستان محمد گلاندام را مطرح میکند؛ داستانی که مدتهاست میان مردم نقل میشود: «میگویند هر کس شعری از حافظ را به گلاندام میبرده، یک سکه طلا دریافت میکرده است! این حرف اصلاً باورپذیر نیست. نه گلاندام چنین قدرت مالی داشته و نه میشود مطمئن بود ابیاتی که مردم میبردند، واقعاً از حافظ بوده باشد.»
محمد گلاندام و دلسپردگان بیصدا به حافظ/ چگونه دیوان حافظ تشکیل شد؟
غریبپور معتقد است اجرای زنده و تماشاگرمحور «حافظ» دریچهای نوین به روی مخاطب میگشاید؛ دریچهای که در آن حافظ از قالب خشک و کلیشهای شاعری خودپسند و بیاعتنا خارج میشود و به انسانی اجتماعی، دغدغهمند و سرشار از عشق بدل میگردد. او هدف دارد تا تماشاگر حافظ را همانگونه ببیند که در میان شعرهایش جریان دارد؛ نه چهرهای اسطورهای و دور از دسترس، بلکه انسانی زنده، شورمند و درگیر با جهان پیرامونش. این هنرمند در اپرای خود زاویه دیدی نوین برمیگزیند و میگوید: «خود حافظ سفارش میکند که شاگردان و علاقهمندانش اشعارش را جمعآوری کنند.»
ما نیز همین روایت را بر صحنه زنده میکنیم؛ انسانهایی که پنهانی و دور از دید ماموران، بیتبهبیت شعرهای حافظ را حفظ میکنند تا چیزی از آنها کاسته نشود. در روایت او، محمد گلاندام نه یک شخصیت تاریخی خشک، بلکه عاشقی دلبسته است؛ کسی که گروهی از اورادخوانان و دوستداران حافظ را گرد هم میآورد تا اشعار شاعر را از فراموشی نجات دهند. با درگذشت حافظ، همین مردمان بینام و نشان حافظه ادبی او را زنده نگه میدارند و گلاندام آنان را با زحمت گرد هم میآورد تا دیوان حافظ شکل گیرد: «حافظ در زمان حیات خود هرگز دیوان نداشت و این مجموعه نتیجه تلاش همان عاشقان خاموش است که شعرهایش را نسلبهنسل منتقل کردهاند.»
حافظ، پاسدار ارزشها و احساسات ایرانی
غریبپور در ادامه روایت خود، به یکی دیگر از داستانهای زندگی حافظ میپردازد؛ اینکه شاعر شیراز به دلیل ترس از دریا از سوار شدن بر کشتی و ترک ایران امتناع کرده است. او با لحنی قاطع این روایت را رد میکند و میگوید: «این داستان صحت ندارد. حافظ خودش بیان میکند که دوری از مردم برایش بسیار سخت است. او حتی آرزو میکند که قهرمانی مانند رستم ظهور کند تا جامعه را از جهل، ظلم و فروبستگی نجات دهد. کسی که چنین باور و دغدغهای دارد، هرگز وطنش را ترک نمیکند.»
در اپرای «حافظ»، تصویری که غریبپور از شاعر ارائه میدهد، چهرهای است هم عاشق و هم اجتماعی؛ انسانی کامل با نگاهی صادقانه و عمیق به جهان اطراف. او در مقابل امیر مبارزالدین، حاکمی که بارها توبه کرده و دوباره شکست، و حتی با افتخار از کشتن هشتصد نفر سخن گفته است، ایستاده و سکوت نمیکند. در این اپرا، مخاطب با شخصیتی روبهرو میشود که از پشت لایههای روایتهای نادرست بیرون آمده است؛ حافظی که نه تنها از دید کارگردان، بلکه از دل دیوان و اشعار خود سخن میگوید.
حافظی واقعیتر، انسانیتر و بسیار متفاوت از کلیشههایی است که سالها تکرار شدهاند. این هنرمند وقتی درباره تصویری که امروز از حافظ در ذهن مخاطبان، بهویژه جوانان، وجود دارد و او را بیشتر از طریق شبکههای اجتماعی و نقلقولهای کوتاه میشناسند، صحبت میکند، میگوید: «حافظ حقیقتاً همان حافظ است؛ نگهبان سنتها، روابط، اسطورهها و عواطف اجتماعی ایران. تماشاگر وقتی روی صندلیهای تالار فردوسی مینشیند، با شاعری روبهرو میشود که نه کهنه و فرسوده است، و نه همان تصویری که بعضیها او را فقط شرابخوار و اهل خوشگذرانی میدانند. او انسانی عمیق، گسترده و ریشهدار در فرهنگ و هویت ایرانی است.»
در تهران، ساختمانها دیگر داستان نمیگویند.
بهروز غریبپور، هنرمندی که نامش در حافظه فرهنگی تهران از کانون پرورش فکری گرفته تا فرهنگسرای بهمن و خانه هنرمندان ثبت شده است، این روزها با نگاهی انتقادی به پایتخت مینگرد؛ شهری که به گفته او، تحت مدیریت فعلی شهرداری، کمکم چهرهای بیهویت پیدا کرده است. او معتقد است تهران دیگر آن شهری نیست که بتوان گذشتهاش را در گوشه و کنار آن دید. معماریهای نوظهور، بیبرنامه و بیریشه جای بناهای اصیل را گرفتهاند و خیابانها به خاطر تابلوها، بنرهای تبلیغاتی و رنگهایی که هیچگونه همسویی با زیباییشناسی شهری ندارند، شلوغ و خستهکننده شدهاند. غریبپور میگوید: «اینها فقط ظاهر شهر را خراب نمیکنند، بلکه محیطزیست را هم آلوده میکنند.»
این هنرمند با حسرت، تهران امروز را با دورههای طلایی معماری در زمان صفویه، قاجار و پهلوی اول مقایسه میکند؛ دورههایی که هر ساختمان در آنها داستانی داشت و هر بنا نشانگر ذوق و نبوغ معمارش بود. او میافزاید: «امروز بسیاری از این آثار تاریخی ناپدید شدهاند. حتی بر روی بنای باقیمانده از دوره ساسانی، مرغداری ساختهاند.» غریبپور بر این باور است که زیبایی واقعی تهران زمانی معنا پیدا میکند که برای هر سانتیمتر آن، اندیشه و برنامهریزی دقیقی وجود داشته باشد. او تأکید میکند: «شهرداری بهجای کمک به زیبایی شهر، در حال ویران کردن آن است. هر دوره بدتر از دوره قبل، و سالبهسال، دریغ از پارسال.»
آثار ماندگار و جاودانه در پایتخت
یکی از نقدهای اصلی غریبپور نسبت به مدیریت شهری، به تکرار و تداوم بنرهای تبلیغاتی در خیابانها اشاره دارد. او معتقد است این بنرها از موادی ساخته میشوند که هرگز تجزیه نمیشوند و تنها جنبه زینتی یا تبلیغاتی دارند، بدون اینکه هیچ نقش مثبت و مفیدی ایفا کنند. او میگوید که شعارهای نصبشده بر دیوارها، پس از مدت کوتاهی به ابزار تمیزکاری در تاکسیها یا زیرانداز تبدیل میشوند و در نهایت با هزینههایی که از مالیاتهای عمومی تأمین میشود، دور ریخته میشوند.
در ادامه، این هنرمند به موضوع مجسمههای شهری میپردازد و آن را نمونه دیگری از بیسلیقگی در مدیریت شهری میداند. او اشاره میکند که در زمان استالین در مسکو، ایستگاه انقلاب پر از مجسمههای برتر و ماندگار بود، اما در اینجا مجسمهها اغلب از فایبرگلاس ساخته میشوند که پس از چند سال خراب میشوند و باد آنها را میبرد. او نمونهای از مجسمه شاپور اول را ذکر میکند که در حال حاضر نصب شده اما از برنز ساخته نشده است، بلکه جنس دیگری دارد.
غریبپور دوران کنونی مدیریت شهری تهران را «دوران صفر» مینامد، دورهای که در آن هیچ چیز با عشق و احساس ساخته نشده است؛ نه خیابانها، نه جداول، نه تابلوهای تبلیغاتی. او با اشاره به شعر حافظ، میگوید شهری که بدون عشق ساخته شود، همانند آن است که بر اساس فتوا گفته شده، در حلقهای که عشق نباشد، هیچکس نباید بر آن نماز بخواند، زیرا عشق، کلید ساختن شهری زیبا و معنادار است.
شهری که زیباییاش به قیمت پایینفروشی گذاشته شده است
به نظر غریبپور، وضعیت زیباییشناسی در تهران امروز در وضعیتی بحرانی قرار دارد. او ابراز امیدواری میکند که شهردار آینده حداقل یکبار عمیقاً به مطالعه معماریهای مختلف ایران بپردازد. او یادآور میدان نقش جهان صفوی و بناهای باشکوه دوره قاجار است و با تأسف میگوید: «اما امروز چه چیزی ساخته میشود؟ واقعاً این وضعیت ناراحتکننده است.» او همچنین با مقایسه تهران با دیگر کشورهای جهان هشدار میدهد: «در حالی که کشور ترکیه تنها یک هزارم ما بناهای تاریخی دارد، گردشگری در استانبول در برابر جمعیت ایران معادل یکسوم است.»
این هنرمند با سابقه در هنگام بررسی المانها و تبلیغات شهری، نگاهی انتقادی و طنزآمیز دارد و وضعیت پایتخت را تحلیل میکند. او میگوید: «هیچ ستونی نیست که روی آن تبلیغ نباشد و همه از این طریق درآمدزایی میکنند. اما چقدر از این پول در واقع صرف زیبایی شهر میشود؟» او نمونههایی مانند نیمکتها، چراغها و دیگر المانهای شهری را ذکر میکند و با کنایه میافزاید: «آیا واقعاً اینها در سطح شهری هستند که با تاریخ و سبک معماری غنیاش در دنیای اسلام شناخته میشود؟ قطعاً نیستند.»
نسل جوان ما بیشتر به تقلید از غرب گرایش دارد.
گفتگوها به تدریج به نسل جدید تئاتر و بازیگران عروسکها میرسد و غریبپور نسل جوان کارگردانها و هنرمندان را مورد نقد قرار میدهد. او معتقد است بسیاری از این افراد تصور میکنند که اجرای یک اثر خارجی در صحنه، حتماً مورد تحسین قرار میگیرد و به همین دلیل فاصله خود را با میراث فرهنگی و ادبی ایران بیشتر میکنند. وی در این باره میگوید: «نگاه من به دوستان جوانم این است که اینقدر فکر نکنید اگر یک اثر خارجی روی صحنه ببرید، حتماً مورد تشویق قرار میگیرید.»
این هنرمند با نگاه تاریخی، مقایسهای میان اروپا و ایران ارائه میدهد و اشاره میکند که تعداد آثار الهامگرفته از شاهنامه، مولوی، حافظ یا نظامی گنجوی در اروپا بسیار محدود است. اما در ایران، هر نمایش موفق غربی بلافاصله در قالب تئاتر ایرانی تکرار میشود که این نشاندهنده ضعف نگاه کارگردانان امروزی به میراث فرهنگی و ادبی غنی کشور است. او تصریح میکند: «ما داستانها، حکایتها و شخصیتهای بینظیری داریم، اما هرگاه در غرب اثری موفق میشود، فوراً در تهران روی صحنه میآید. این هنر نیست؛ بلکه نشاندهنده ضعف نگاه کارگردانان امروزی به گذشته بینظیر ماست.»
غریبپور ادبیات کلاسیک ایران را گنجینهای بینظیر میداند و معتقد است هر بیت از مولوی، حافظ، فردوسی، سعدی، نظامی گنجوی، خواجوی کرمانی یا صائب تبریزی به اندازه تمام نمایشنامهها و رمانهای معاصر غرب ارزش دارد. او با تأکید میگوید: «وقتی با این اشعار روبهرو میشویم، حتی یک بیت از آنها به اندازه تمام آثار تولید شده در غرب نیست. و حتی بهترین تلاشهای غرب در حوزه عرفان، در مقابل اشعار مولوی در حد کودک دبستانی هم محسوب نمیشود.»
غریبپور باور دارد که ایران گنجینهای بینظیر در شناخت جهان، عرفان و رابطه انسان با خدا و جهان ماوراست، اما بسیاری از جوانان و کارگردانان هنوز به اندازه شایسته به آن رجوع نکردهاند. او میافزاید: «ترجمه کردن هنر نیست… حالا یا خودشان، یا با گوگل ترنسلیت یا با کمک هوش مصنوعی. بسیاری از هنرمندان جوان سختترین تلاش خود را صرف بازتولید و ترجمه متون خارجی میکنند و آن را به نام اثر فرهنگی عرضه میکنند، غافل از اینکه میراث ادبی و عرفانی ایران میتواند منبع بیپایانی برای خلاقیت و نمایش باشد.»
این هنرمند حتی پیشنهادی برای دولت دارد و میگوید: «اگر من جای مدیران فرهنگی بودم، برای هر یک از این شاعران کانالهای ویژهای راهاندازی میکردم؛ کانال حافظ، مولوی، سعدی، صائب تبریزی، نظامی گنجوی، استاد شهریار… باید افراد مختلف بیایند شعر بخوانند، نمایشهایی بر اساس این آثار ساخته شود و مفسران متفاوت معناها را توضیح دهند.» به اعتقاد او، این اقدام میتواند نسل امروز را با عمق و غنای ادبیات کلاسیک ایران آشنا کند و راه را برای خلق آثار فرهنگی اصیل و تأثیرگذار هموار سازد.
اپرا بدون حضور بازیگر معنا ندارد
غریبپور هنگامی که درباره نگاهش به حافظ صحبت میکند، به صحنهای اشاره مینماید که عبید زاکانی در زندان روبهروی امیر مبارزالدین محمد قرار دارد و با جسارتی تیز و بیپروا میگوید: «بادِ کشتی درو خواهی کرد طوفانا.» او معتقد است این جمله تنها یک هشدار نیست، بلکه نمادی است از ایستادگی در برابر ظلم. سپس ادامه میدهد: «حافظ نیز وقتی میگوید: هر آنکسی که در این حلقه نیست زنده به عشق / بر او نمرده، به فتوای من نماز کنید، عشق را در صدر روابط انسانی قرار میدهد.»
به همین دلیل است که حافظ انگار همدوره ماست؛ سخنش همیشگی است و این اپرا میتواند در هر زمانی معنا پیدا کند. او سپس به بخش دیگری از پروژه اشاره میکند؛ یعنی انتخاب خوانندهها و صداپیشگان. غریبپور این مرحله را فراتر از صرف انتخاب یک صدای خوش میداند و میگوید: «در اپرای من، خواننده تنها یک خواننده نیست؛ بلکه نقشآفرین است. باید نقش را خلق کند، نه فقط آن را بخواند. به همین دلیل، دهها نفر تست دادند و دورههای کوتاهمدت در استودیو را گذراندند تا یاد بگیرند چگونه لحن و بیانشان بازیگرانه و دراماتیک باشد.»
نمونه بارز این حساسیت، حضور زندهیاد اسحاق انور است؛ هنرمندی که نقش عبید زاکانی یا میخانهچی را در «حافظ» بازی میکند، نقشهایی کاملاً متفاوت از «مرد مست» در اپرای سعدی یا «مرید پشیمان» در مولوی. غریبپور توضیح میدهد: «انور در هرکدام از این اپراها نقشهای متفاوتی را ایفا کرده، نه فقط آواز خواندن. متأسفانه امروزه بسیاری از آثار، که نام اپرا بر آنها گذاشته میشود، صرفاً صرفاً خوانندگی هستند. اپرا بدون بازیگری، اصلاً اپرا نیست.»
تئاتر عروسکی ایران در جایگاه برتر در صحنههای جهانی قرار دارد
بهروز غریبپور مجدداً بر اهمیت بازشناسی میراث فرهنگی ایرانی تأکید میکند و با لحنی سرشار از حسرت و تأکید، نمونههای قابل لمس را ذکر مینماید: آرامگاه شمس تبریزی در خوی و مراد و مرشد مولوی، که متأسفانه مورد بیتوجهی قرار گرفتهاند. او میگوید: «ما فقط شکایت میکنیم که ترکها مولوی را از ما دزدیدهاند، اما اینجا در خوی شمس وجود دارد، ولی چقدر کمتوجهی و بیاطلاعی در این زمینه دیده میشود.» سپس، کمی بعد، روشن میسازد که مشکل فقط مربوط به نگاه مردم نیست: «وقتی دولت میگوید مولوی حتی یک بیت شعر فارسی ندارد، چه انتظاری میتوان داشت از بقیه؟»
کسی که چنین ادعایی میکند، نه تاریخ میداند، نه شعر، نه ایران، و نه مولوی را. در نهایت، وقتی موضوع به اپرای عروسکی ایران میرسد، غریبپور با همان صداقت و رکگویی همیشگی پاسخ میدهد و به دستاوردهای خود در عرصه جهانی اشاره میکند: «من تنها مسئول کار خودم هستم. حداقل توانستهام پرچم تئاتر عروسکی ایران، به ویژه اپرای ملی، را در دهها کشور جهان به اهتزاز درآورم.»