رضا داودنژاد: عشق، خانواده و شب عروسی بینظیر
رضا داوودنژاد در گفتوگوهای خصوصی و لحظههای آخر: عشق به غزل، خانوادهام را آرام کرد و شب عروسیاش را هرگز فراموش نمیکنم
درگذشت رضا داودنژاد بازیگر محبوب با روایتهایی از عشق، خانواده و شب عروسیاش در این گزارش اختصاصی.
داستان آشنایی ما به خواهرهای ما برمیگردد. هشت سال پیش، خواهر من، زهرا، در خانه عسل بدیعی، خواهرخانم من، دعوت شده بود. اولین بار که غزل را دید، به او گفت: «بیا عروس ما شو» (میخندد). در واقع، آشنایی ما از طریق خواهرهایمان صورت گرفت.
غزل توضیح میدهد که از زمانی که این جمله رد و بدل شد تا زمانی که با رضا آشنا شدیم، حدود چهار سال سپری شده است.
رضا هم میگوید: « چهار سال پیش که غزل را دیدم، از او خوشم آمد» (هر دو میخندند). او یادآوری میکند که وقتی غزل را دید، اطرافیانش به او میگفتند: «غزل؟ عمرا!» و مرتب به او میگفتند که غزل علاقهای به ازدواج سینمایی ندارد، اما چارهای نبود (میخندد). غزل هم میگوید که این حرفها نشاندهنده نوع نگاه او است.
پرسیده شد که آیا تصمیم به لاغر شدن برای ازدواج گرفته است یا نه، و رضا پاسخ میدهد: «نه، اصلاً زمانی که با غزل آشنا شدیم، در اوج وزنم بودم، حدود ۱۸۷ کیلوگرم. اعتمادبهنفس زیادی داشتم و مشکل خاصی با چاقیام نداشتم، شاید همین مسئله هم باعث شده بود وزنم بالا برود.» او در ادامه میگوید: «ما در دوران آشنایی و نامزدی تصمیم گرفتیم وزنم را کم کنم. غزل هم ناراحت بود و میگفت رضا را به من قالب کردهاند، چون من چاق بودم.»
در مورد مدت زمان بین آشنایی و ازدواج، رضا توضیح میدهد: «دو سال طول کشید، مهر ماه دو سال قبل مراسم ازدواجمان بود.» او معتقد است خانواده داوودنژاد خانوادهای نمونه هستند و همیشه کنار هم هستند، در حالی که خیلیها خانوادههایشان را برای نمایش نمیگذارند.
رضا تأکید میکند که تاثیر کار پدرش در سینما، نقش مهمی در حضور خانوادهاش در این عرصه داشته است و نمیتوان این موضوع را نادیده گرفت.
در پاسخ به سوال درباره روابط خانوادگی، رضا میگوید: «برای پاسخ باید از غزل بپرسید.» غزل هم میافزاید: «صددرصد همان صمیمیتی که دیگران تصور میکنند در خانواده رضا وجود دارد، در خانواده ما هم هست. رابطه اعضای خانوادهمان خیلی نزدیکتر از خانوادههای دیگر است. ما عمه و خاله داریم، اما به این شکل در زندگیمان نقش ندارند، اما خانواده رضا بسیار عاطفی و وابسته به هم هستند.»
در مورد سختی جدا شدن از خانواده بعد از ازدواج، رضا میگوید: «از ۱۵ سالگی زندگی مجردی را تجربه کردم و از خانوادهام جدا شدم. در این مدت، برخی از دوستانم ازدواج کردند و بعضی طلاق گرفتند و دوباره ازدواج کردند، ولی من هرگز ازدواج نکردم، اما همچنان در کنار خانوادهام هستم. مثلا، با مادربزرگم دو روز یکبار صحبت میکنم، با عمهام رابطه نزدیکی دارم، و با پدر و مادرم و خواهرم هم خیلی نزدیک هستم. ما هر وقت فرصت داشته باشیم، دور هم جمع میشویم و این دیدارها جزو برنامههای اصلی زندگیمان است.»
در مورد شب عروسی، رضا میگوید: «نه، اصلاً گریه نکردم. غزل برای جدا شدن از پدر و مادرش سخت بود و جای خالیشان را احساس میکرد، اما آن قدر گریه نکرد که ناراحت شوند. اولین باری که خانه گرفتم و وسایلم را جمع کردم تا به خانه خود بروم، این اتفاق برایم افتاد. مادرم و خواهرم گریه کردند، اما فقط همان یک بار، چون زمانی که در خانه بودم، خیلی شر و شیطنت میکردم و خانوادهام را اذیت میکردم. بعد از رفتن من، خانوادهام آرامش پیدا کردند.»